
به نام تک نوازنده گیتار عشق
خيال کردم يه عمر با من مي مونه
گمون کردم واسم يه همزبونه
نگفته بود به فکر عشق ديگست
تا تحقيربشم و دل بسوزونه
حالا به مرگ من راضي نمي شه
مي خواد جون بکنم واسش هميشه
به اون ظالم بگيد نفرين اين دل
تازنده ام به راه زندگيشه
اگر چه کوليم بي کس وکارم
ولي واسه خودم خدايي دارم
براي ديدن روز عذابش
دارم ثانيه هارو ميشمارم
و آن را با عشق به دل پیوند زد
می توان بهار را به دیدار دلهای خزان زده برد
و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت
می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف های نگاهت گوش کنم
بی وفا بودی ولی اونکه برات می مرد منم
تا زنده ام دو ست دارم اینه کلام آخرم
من که نتو نستم تو رو یه لحظه تنها بزارم
تو سردیه خاطره ها بگم که دوست ندارم
دلم می خواد همین یه بار اشکامو پنهون نکنم
باور کنی تو رو می خوام غربتو زندونی کنم
بیا به شهر خاطرات تا غرق بشم توی نگات
دیوونه وار فدات بشم بمیرم واسه چشات
بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد
تا با اولين طلوع خورشید آب شودوبه جاي يار برايم گریه کند

باز هم غرور من در جای دیگری شکسته است
اما تو ای پناه دل رنج دیده ام
باز هم گلدان خالی دلم از غصه های من پر است
ای هم صدای دل محنت کشیده ام
تنها تویی و تویی و تویی و تو
تسکین برای این دل زخم خورده ام
امشب به سوی صحن دلت پر کشم ولی بدان
تنها برای تو رنج کشیده ام
تنها به خاطر تو زجــــــــــــر کشیدهام

وبعد از رفتنت ...
شبى از پشت يك تنهايى ِِ نمناك و بارانى
تو رابا لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براى با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوى نقره اى در كوچه هاى آبى احساس
تورا از بين گل هايى كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبى ترين موج تمناى دلم گفتى:
دلم حيران وسر گردان چشمانى است رويايى
ومن تنها براى ديدن زيبايى آن چشم
تورا در دشتى از تنهايى و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت........
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را
به روى اشكى از جنس غروب ساكت و نارنجى خورشيد وا كردم
نمي دانم چرارفتى نمى دانم چرا شايد خطا كردم
وتو بى آنكه فكر غربت چشمان من باشى .....
نمي دانم كجا؟ تا كى؟ براي چه؟
ولى رفتي وبعد از رفتنت باران چه معصومانه مى باريد
وبعد از رفتنت يك قلب دريايى ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غم خاكسترى گم شد
و گنجشكى كه هر روز از كنار پنجره با مهربانى دانه بر مى داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران شد
وبعد از رفتنت درياچه بغضى كرد
كسى فهميد مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميد انم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهى برد
هنوز آشفته چشمان زيباى تو ام
برگرد!!!!!

عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني درد محنت در درون
